تبليغاتX
omid production
سللللللللام دوستای گل و اشناهای گلترم با عرض شرمندگی این سایت بلاگدون فیلتر شده افتابه گرفته به همه سیستم من اما برای همه چیز به جز مرگ یه راهی هست شما ازاین به بعد کامنت هاتون رو با همین ادرس در بلگفا وارد کنید البته اگه دوباره درست بشه اینجا بازم میام فعلآ omidfire.blogfa.com
نوشته شده توسط اميد در شنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۰ ساعت 23:0 | لینک ثابت | نظر دهید

چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالی که بچه ها هر دو ساعت یکبار بیدار میشن و گریه میکنن؟؟؟

 چرا وقتی باطری کنترل تلوزیون تموم میشه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟؟؟

 چرا به کسی میگی تو فضا 4میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه اما وقتی میگی مواظب باش رنگ دیوار هنوز خیسه با دستش امتحان میکنه؟؟؟

 چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟؟؟

 چرا خلبان ها از کلاه ایمنی استفاده میکنن؟؟؟

 اگه این حرف درست باشه که ما به دنیا میایم به دیگران کمک کنیم پس اونا واسه چی به دنیا میان؟؟؟

 چرا وقتی مردم میخوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره میکنن اما وقتی میخوان بپرسن توالت کجاست به پشتشون اشاره نمیکنن؟؟؟

 چرا گوفی روی دو پا راه میره اما پلوتو روی چهار دستو پا مگه هر دوتاشون سگ نیستن؟؟؟

 اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات پس روغن بچه از چی تهیه میشه؟؟؟

 تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنین دیوونه میشن اما وقتی سوار ماشین کنین سرشونو سریع میارن بیرون؟؟؟

 ایا میشه زیر اب گریه کرد؟؟؟

نوشته شده توسط اميد در دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 1:26 | لینک ثابت | نظر دهید

هیچکس همراه نیست

                                                                                            (تنهای اول)

نوشته شده توسط اميد در يکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 19:22 | لینک ثابت | یک نظر

دخترها:

توي ماهيتابه روغن ميريزن

اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن

 تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن

چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:

توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن

توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن

ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن

توي ماهيتابه روغن ميريزن

توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن

يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن

چند تا فحش ميدن

دنبال كبريت ميگردن

با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره

ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا؟؟؟ روغنش بوي ترشي ميداد!)

ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن

تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن

چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن

ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن

تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن

روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن

تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن

دنبال نمكدون ميگردن

نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن

دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن

نمكدون رو پر از نمك ميكنن

صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون

نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن

بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه

چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن

توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن

با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن

صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون

سريع برميگردن توي آشپزخونه

تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن

ماهيتابه رو ميندازن توي سينك

دنبال ظرفهاي مسي ميگردن

قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن

چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن

ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن

چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن

ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه

روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن

چند تا فحش ميدن و بلند ميشن

نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن

قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن

چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن

با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن

پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن

نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

 

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه ۲۱ دي ۱۳۸۹ ساعت 13:24 | لینک ثابت | نظر دهید

يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه:

پدرجان! لطفا براي من بگين سياست يعني چي؟ پدرش فکري مي کنه و مي گه:

بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو

متوجه سياست بشي. من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي

کنم. مامانت دولت هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه. کلفت مون

ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره.

تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي. داداش

کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است. اميدوارم متوجه شده باشي که

منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.

پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق

برادرکوچکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي گه خودش دست و

پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت

نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هرکاري مي کنه مادرش از خواب

بيدار نمي شه. مي ره توي اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه

باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و داره ترتيب اون رو مي ده. مي ره و

سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.

فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله

پدر، ديشب فهميدم که سياست چي هست. سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب

ملت مستضعف و پابرهنه رو مي ده، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو

رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه، در حالي که

نسل آينده داره توي گه خودش دست و پا مي زنه

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه ۲۱ دي ۱۳۸۹ ساعت 13:21 | لینک ثابت | نظر دهید

يك شب كه من و همسرم توي رختواب مشغول ناز و نوازش بوديم. در حالي كه احتمال وقوع هر حادثه ای هر لحظه بيشتر و بيشتر مي‌شد يك دفعه خانم برگشت و به من گفت: من حوصله‌اش رو ندارم فقط مي‌خوام كه بغلم كني

بهش گفتم اخه چراااا؟

و خانم اون جوابي رو كه هر مردي رو به در و ديوار مي‌كوبونه بهم داد

تو اصلاً به احساسات من به عنوان يك زن توجه نداري و فقط به فكر رابطه‌ي فيزيكي ما هستي

و بعد در پاسخ به چشم‌هاي من كه از حدقه داشت در مي‌اومد اضافه كرد

تو چرا نمي‌توني من رو بخاطر خودم دوست داشته باشي نه براي چيزي كه توي رختواب بين من و تو اتفاق مي‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب ديگه هيچ حادثه‌اي رخ نمي‌ده. براي همين من هم با افسردگي خوابيدم و فقط غصه خوردم که چرا در مورد من این فکر رو میکنه

فرداي اون شب ترجيح دادم كه مرخصي بگيرم و يك كمي وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتيم بيرون و توي يك رستوران شيك ناهار خورديم. بعدش رفتيم توي يك بوتيك بزرگ و مشغول خريد شديم

خانم چندين دست لباس گرون قيمت رو امتحان كرد و چون نمي‌تونست تصميم بگيره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش براي اينكه ست تكميل بشه توي قسمت كفش‌ها براي هر دست لباس يك جفت هم كفش انتخاب كرديم. در نهايت هم توي قسمت جواهرات يك جفت گوشواره‌اي الماس

حضورتون عرض كنم كه خانمم از خوشحالي داشت ذوق مرگ مي‌شد. حتي فكر كنم سعي كرد من رو امتحان كنه. چون ازم خواست براش يك مچ‌بند تنيس بخرم، با وجود اينكه حتي يك بار هم راكت تنيس رو دستش نگرفته‌بود. نمي‌تونست باور كنه وقتي در جواب درخواستش گفتم: برشدار عزيزم

خانمم در اوج لذت از تمام اين خريد‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: عزيزم فكر كنم همين‌ها کافیه. بيا بريم حساب كنيم

در همين لحظه بود كه من بهش گفتم: "نه عزيزم من حالش رو ندارم

با چشماي بيرون زده و فك افتاده گفت:"چي؟

بهش گفتم عزيزم من مي‌خوام كه تو فقط كمي اين چيزا رو بغل كني. تو به وضعيت اقتصاديه من به عنوان يك مرد هيچ توجهي نداري و فقط همين كه من برات چيزي بخرم برات مهمه

و موقعي كه توي چشماش مي‌خوندم كه همين الاناست كه بياد و منو بكشه اضافه كردم: چرا نمي‌توني من رو بخاطر خودم دوست داشته‌باشي نه بخاطر چيزايي كه برات مي‌خرم؟

 

 

اینجا من با خودم گفتم که (( هرچی عوض داره گله نداره )) <<ایندی گال یانا یانا>> 

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه ۲۱ دي ۱۳۸۹ ساعت 13:16 | لینک ثابت | نظر دهید

دختر ها تو حموم
ساعت ۴ بعد از ظهر
۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره
۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود
تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش
۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و
...
رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان
۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و
هفده دقيقه ماساژ ميده
۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره
۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره
۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد
شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه
۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب.
بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي
۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو
ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي
كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته
۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده
۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي
زائد بي تربيت
۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه
۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه
۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه
ساعت ۸ شب
.
.

يك پسر در حمام
ساعت ۴ بعد از ظهر
۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق
۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم
۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم
ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان
جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه
۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش
۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره
۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون
۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره
۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا
۹ـ زير دوش میـ**زه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده
۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش
۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و جیش میکنه توش
۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه
فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه
۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق
۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه
ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه ۲۱ دي ۱۳۸۹ ساعت 13:13 | لینک ثابت | یک نظر

1- با خانومتون دارين از يه مغازه لباسفروش ديدن ميکنيد و ايشون از يه لباس 250000 تومني خوشش مياد؛
الف: زود باهم ميرين داخل مغازه و تمام حقوق يه ماهتو دو دستي تقديم صاحب مغازه ميکني و تا آخر اون ماه بايد غذاهاي طبيعي از قبيل باد و نور و آب و... بخورين
ب: تا خانوم مياد که اون لباسو نشونت بده خودتو ميزني به کوچه علي چپ، انگار نه انگار که با تو بود ويه جوري با همسرت زود از اون منطقه دور ميشي و تا وقتي اون لباس از مد نيفتاده اون دور و برا آفتابي نميشي

--------------------

2 با خانومتون رفتين رستوران موقعي که به در رستوران ميرسيد ؛
الف: مثل ذليلا ميپرين جلو و دو دستي در رو براش باز ميکنيد که احتمالا اونايي که دارن از اونجا رد ميشن فکر ميکنن که حضرتعالي پادو تشريشف دارين
ب: بهش دستور ميدين که هر چه زودتر در رو باز کنه ،اين جمله رو همچين بهش ميگين که نتونه حتي در اين مورد فکر کنه

-------------------

3 خونتون مهمون دارين ؛
الف: زود پا ميشيد و واسه خنده مهموناتون هم که شده، مثل دست و پا چلفتيا واسه شون چايي ميريزن و ميارين. که شايد چايي اون موقع بريزه رو تون و بقيه شو که خودتون ميدونيد چي مشيه،آره ديگه
ب: با قيافه کاملا جدي و مردانه(جنم دار) اشاره ميکنيد که خانومتون هر چه زودتر واسه مهمونا و شما چايي بياره

-------------------

4 يه روز تعطيل باحال؛
الف: با همسرتون ميرين بيرون و اونروز تا آخر شب با هم مثل علاف ها تو خيابون ول ميگردين(واااااااااااااااي جه رمانتيک) و شب گرسنه و تشنه مياين خونه
ب: بدون توجه به همسرتون، شب قبل از روز تعطيل با دوستاتون قرار ميزارين تا فرداي اونروز برين گردش و کلي حال کنين و اگه همسرتون هم زياد حرف بزنه يکي،دو هفته ميفرستين خونه مامانش اينا

------------------

5 خانومتون رفته عروسي و شما با دوستاتون تو خونتون دور هم جمع شدين که يه دفعه خانومتون مثل جن بسم ا... وارد اتاق ميشه؛
الف: يهويي خودتونو گم ميکنيد ،به دوستاتون ميگين که اصلا نخندن و حتي با هم صحبت نکنن و زود ميرين پيش خانومتون و با خواهش و تمنا التماس ميکنيد که جلو دوستاتون آبروتونو نبره
ب:اصلا انگار نه انگار که خانومتون اومده(اصلا وجود نداره)،با دوستاتون قشنگ ميگين و ميخندين و حتي خانومتون جرات نميکنه بياد و به شما سلام بده

-------------------

6 داريد توي تراس سيگار ميکشيد که خانومتون يهو سر ميرسه؛
الف: خودتونو گم ميکنيد و نميدونيد که سيگارو چيکار کنيد ، شايد هم سيگارو يه دفعه تو کف دستتون خاموش کنيد که اونوقت بايد پول 10 بکس سيگارو بدين براي پانسمان دستتون
ب: بر ميگردين و با قيافه حق به جانب_ که البته هميشه حق با ما آقايونه_ به خانومتون دستور ميدين که يه ليوان چاي براتون بياره

------------------

7 امروز قراره مادر زنتون با شونصد نفر از فک و فاميلاش مثل قوم تاتار واسه ناهار بريزن خونتون؛
الف: اونروز رو مرخصي ميگيريد و همش تو خونه ميمونيد که به همسرتون کمک کنيد تا مادر زن محترم و کليه قومش بيان براي قتل وغارت و چپاول
ب: ساعت 2 اونروز که خانومتون زنگ زد که کجا موندي... بهش ميگي که امروز سرت شلوغه و رييس گفته که بايد امشب تا ساعت 11 اضافه کار بموني وگرنه اخراجي(اين يکي مطمئنم که جواب ميده).

------------------

8 شما نشستي با منشی ات گل ميگي و گل ميشنوي که خانوم محترمتون بدون در زدن داخل ميشن؛
الف:جلو منشيه به تته پته ميفتي و رنگت ميشه درست مثل چغندررررررررر
ب: خانومتون رو از اتاقتون ميفرستيد بيرون و گوشزد ميکنيد که وقتي ميخاد بياد توبايد در بزنه

------------------

9 ساعت2:30 نصف شب صداي بچه 4 ماهتون شما رو از خواب بيدار ميکنه و پي ميبريد که آقا پسر گلتون باز دست گل به آب داده؛
الف: زود پا ميشد و در يک حرکت برق آسا جاي بچه رو عوض ميکنيد ، طوري که خانوم محترمتون اصلا نفهمه و حتي يک ثانيه هم خواب شيرينش هدر نره و شما هم تا صبح بوي خوب آقا پسرتون تو مشامتون بمونه
ب: همراه با بچه تون و به صورت هماهنگ با اون شروع به داد زدن ميکنيد و اين کار رو اونقدر ادامه ميدين که بالاخره همسرتون بيدار بشه و همه کارهارو انجام بده

-------------------

خب ديگه تست تموم شد و اما نتيجه:


الف ها:منفي 2 ب ها: مثبت 2
از مثبت ها منفي ها رو کم کنيد که دو حالت پيش مياد
1-
مثبت : ايول بابا توديگه کي هستي ، پسر ميدونستم که ميتوني موفق بشي، يعني توي 1000000% موارد اينجوريه ،اين تست هم براي رو کم کني بعضيا بود
2- منفي : فکر نکنم احتياج به گفتن باشه، آخه به تو هم ميگن مرد، آبروي هر چي مرده بردي . روتو برم ،حالا خجالت نميشکه واسه من تست هم ميزنه

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه ۲۱ دي ۱۳۸۹ ساعت 13:11 | لینک ثابت | نظر دهید

روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه)

 

سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند

وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين

وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين 

 همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزني

جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين

روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين


وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين


از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه


در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين


به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين


وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين


وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين


موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين


ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين


بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين


شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين


اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين


وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته


صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين


روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين


وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده


وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود


چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين


بادکنک بچه ها رو بترکونين


مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين


وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد


بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين


کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
)

ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين


توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين


هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره


حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين


نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين


دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين


عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين


پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين


با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين


شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين


موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين


توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين


شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين


توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين


توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين


جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين


يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين


توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه


چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين


ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين بزنين ، بعد بهش پس بدين

 

عجب ادم بی انصافی هستید اگه همشو سر یه نفر در بیارید

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه ۲۱ دي ۱۳۸۹ ساعت 13:8 | لینک ثابت | نظر دهید

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید !

نوشته شده توسط اميد در دوشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۹ ساعت 1:28 | لینک ثابت | نظر دهید

ببینید دنیا به کجا رسیده

یه جمله خوندم یادم نیست کجا بود، نوشته بود

 شیطان گفت: کجاست انسان در این زمانه، نشانم دهید تا سجده اش کنم.

نوشته شده توسط اميد در جمعه ۲۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت 13:50 | لینک ثابت | 3 نظر
منبع ..روز نامه ی همشهری
عشق، ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حرفم را پس می گیرم!
001304.jpg
 
اصلا نمی توانم درك كنم چرا دوتا آدمیزاد نفرتی را كه از زندگی دارند، به بهانه عشق بار هم می كنند و به ادامه این نفرت آن قدر پافشاری و سماجت می كنند تا دست آخر یكی شان پیش قدم بشود و برای كندن شر طرف مقابل هزار جور نقشه بچیند. یك وقتی تو یكی از همین كتاب های موسوم به «كتاب سیاه» خواندم كه صاحب یك مرغداری برای نجات از شر زنش او را تكه تكه كرده بود، انداخته بود تو چرخ عظیمی كه با آن برای خوراك مرغ هایش ماهی آرد می كرد، و او را تا ذره ی آخر به خورد مرغ و ماكیانش داده بود و كل  لباس ها و لوازم شخصی او را هم سر به نیست كرده بود و به پلیس هم شكایت كرده بود كه زنم پول های من و بند و بساط شخصی اش را برداشته و فرار كرده است. در واقع به اسم زندگی مشترك، در یكدیگر نبوغ آدمكشی ایجاد می كنند. نبوغی كه گاه پلیس های كار كشته دایره جنایی را هم انگشت  به دهان حیران می كند.
بابا! همان روز اول كه فهمیدید اشتباه كرده اید، مثل دو تا آدم عاقل بگویید از تو به خیر و از ما به سلامت.
بادامی را انداخته ای دهنت، حالا می بینی تلخ است. خب درش بیار! مجبور نبودی كه یك میلیون تو من مهریه و شیربها بالایش بدهی كه حالا توش در بمانی،  یا مجبور نبوده ای این مقدار و خودت قیمت بگذاری كه حالا به طمع دریافتش روزگار خودت و شوهره را سیاه كنی. مثل یك كنیز خودت را فروخته ای و دو قورت و نیمت هم باقی است كه چرا مثل یك انسان آزاده بات رفتار نمی شود.»
ای كاش این حرف های رك و صریح را هر دختر و پسری قبل از ازدواج می شنیدند و یا هر زن و شوهری كه پس از ازدواج به تدریج و یا به ناگهان در می یابند كه سعادت كوتاه مدتشان، حادثه ای براساس اشتباهی بوده است. ای كاش اینان قبل از آن كه دریابند كه «بسوده ترین كلام است ، دوست داشتن » در می یافتند كه در روابط انسانی است كه می توان سعادت را در قلمرو عشق باز شناخت.
وقتی صفحه حوادث روزنامه ها را نگاه می كنی و از وحشت بر خود می لرزی، كه چه جنایت ها و سنگدلی ها به نام عشق روی می دهد مطمئن می شوی كه این جانیان نفرتی را كه از زندگی دارند به بهانه عشق بار هم می كنند.» این روابط،  روابط عاشقانه نیست؛ بویژه از سوی مردانی كه با این روابط زندگی ها را تباه می كنند، همچون مردی كه این اواخر سبب شد تا دو زن نابود شوند، زنی كه بدست زنی دیگر كشته شد و زن قاتل كه به قصاص كشته خواهد شد. تا دگرگونی هایی در تعریف عشق، دوست داشتن نشود و تعریف های منطقی جایگزین تعاریف قدیمی نشود، این اتفاقات روی می دهد و زندگی ها تباه می شود.
نوشته شده توسط اميد در دوشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۹ ساعت 15:41 | لینک ثابت | یک نظر

مجنون كدومه؟

عشق كدومه؟

 كی عاشقه؟

 من؟       كی گفته؟          عمراً! من عاشق بشم؟

 اشتباه به عرض رسوندن عزیز من! من هر چی بشم عاشق نمی‌شم. می‌دونی چیه اصلاً؟ ما دور دلمون یه سیم خار دار كشیدیم به چه محكمی! هیشكی حق نداره پاش رو از حدود دل ما فراتر بذاره و بیاد تو. دله دیگه؛ زیرگذر عابر پیاده نیست كه هر كی دوست داشت هر موقع بـیاد و ازش رد شه و بره و پشت سرش رو هم نگاه نكنه...
آقایی كه شما باشی ـ و ایضاً خانومی كه البته جای خواهری ـ واللا ما هم شنیدیم كه می‌گن انگار یه روزی یه مجنونی بوده و گویا یكی دیگه هم بوده. یادم نیست الان شیرین بود اسمش یا چیز دیگه؛ یه ماجراهایی انگار با هم داشتن. می گن انگار زیاد می‌زدن كاسه كوزه‌ی هم ‌رو می‌شكستن. دستشون رو می‌بریدن، قط می‌زدن و روی خاك با خون اسم هم‌ رو می‌نوشتن و برای هم شاخ و شونه  ‌می‌كشیدن و پای دو سه نفر دیگه مثل لیلی و خسرو و منیژه و فرهاد و بیژن رو هم انگار كشیده بودن وسط و از این حرفا. ما كه واللا  سر درنیاوردیم كه این وسط كی از كی خوشش اومد و كی سینه چاك كی شد. امّا فكر می‌كنم منیژه با فرهاد رفت و مجنون با خسرو… هییییییی وای نه! استغفرا...! اشتباه شد انگار. فكر نمی‌كنم اون موقع‌ها این چیزها قانونی بوده باشه!... خلاصه ما نفهمیدیم كی عاشق كی شد. فقط  می‌گن انگار خیلی دردسرا داشت بازیشون و كلّا خیلی زدن به تریپ هم و آخر هم انگار به هیچ جا نرسیدن. یادمه معلّم ادبیاتمون كه برای خودش پیر پسری بود و عزب، به ما یه چیزی می‌گفت كه نتیجه‌ی اخلاقی‌اش این می‌‌شه كه دلی رو كه درد نمی‌كنه، الكی اسیر چشم و ابرو و خال و رخسار نمی‌كنن. ما هم با خودمون گفتیم كه لااقل همین یه درس رو از این معلّم بگیریم و دل به هیشكی نبندیم. از اون روز تا حالا هم نه دل به جگر‌گوشه‌ی مردم دادیم و نه قلوه‌شون رو گرفتیم. (آخ كه چقدر هوس دل و جیگر كردم! یادم باشه اینا رو كه نوشتم، برم سر محل 6تا سیخ جیگر خودم رو مهمون كنم...)

اما به ما یاد دادن عشق های زمینی مقدمه ی عشق الهیه

نوشته شده توسط اميد در دوشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۹ ساعت 15:35 | لینک ثابت | 4 نظر

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند   

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند 

 گرگ هایی كه لباس پدری می پوشند 

 آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند   

عشق ها را همه با دور كمر می سنجند 

 خوب طبیعیست كه یكروزه به پایان برسد 

 عشق هایی كه سر پیچ خیابان برسد 

نوشته شده توسط اميد در دوشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۹ ساعت 15:25 | لینک ثابت | یک نظر
آورده اند روزي مردي خواب عجيبي ديد : وي خواب دید كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند. هنگام ورود دسته بزرگي از فرشته ها را ديد كه سخت مشغول كار بودند و سريع نامه هاي رسيده از زمين را باز مي كردند و داخل جعبه اي قرار مي دادند. مرد از فرشته اي پرسيد : شما چكار مي كنيد؟ فرشته گفت: اينجا بخش دريافت است ما دعا هاي مردم را تحويل مي گيريم. مرد كمي جلو تر رفت دوباره تعدادي از فرشته ها را ديد كه كاغذ هايي درون پاكت مي گذارن و آنها را توسط پيكهايي به زمين مي فرستند. مرد از آنها پرسيد شما چكار مي كنيد: يكي از فرشته ها فورا گفت: اينجا بخش ارسال است ما رحمت هاي خداوند را برايشان مي فرستيم. مرد باز هم جلو تر رفت و فرشته اي را ديد كه بيكار است با تعجب از فرشته پرسيد: جرا شما بي كاريد: فرشته گفت اين بخش تصديق جواب است و مردمي كه دعايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند اما فقط عده كمي پاسخ مي دهند. مرد سوال كرد مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته در جواب گفت فقط كافيست بگويند : الهي شكرت
نوشته شده توسط اميد در دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۹ ساعت 16:40 | لینک ثابت | 2 نظر

بچه:مامان اون آقاروببین کچله!!!! مامان: هیس…میفهمه بچه: اه…مگه تا حالا نفهمیده

***

به یه آدامس میگن آرزوت چیه ؟

میگه : زیر دندون اصفهونی جماعت نیوفتم !!!

***

اصفهانیه برای بچه اش اسمارتیس میخره ٬ روش مینویسه :

هر ۸ ساعت ۱ عدد !!!

***

جواب کنکور میاد . غضنفر رتبش رادیکالی در اومده بوده !!!

 

***

از غضنفر می پرسن که برای بستن یه لامپ به چند نفر ترک احتیاجه می گه ۳ نفر می گن چرا ۳ نفر ؟ میگه: یه نفر میره بالا نردبون ، لامپ رو میگیره .. دو نفر هم از پایین، نردبون رو میچرخونن

***

شب اول قبر ازغضنفر میپرسن “خدای تو کیست؟” میگه اجازه بدین از فرصت مقایسه استفاده کنم

***

یارو لنگ بوده با کشتی میره سفر…وقتی برمیگرده رفیقش میگه خب سفر خوش گذشت؟؟ میگه نه بابا همش استرس داشتم هی می گفتن لنگرو بندازین تو آب؟

***

غضنفر ریش پروفسوری داشته میره پیش رفیقاش و بهشون میگه: هر سوالی دارین امر وز بپرسین فردا میخوام ریش هامو بزنم

***

به غضنفر میگن: یه میوه خوشمزه، آبدار و شیرین نام ببر. میگه: خیار! بهش میگن: خیار کجاش آبدار و شیرینه؟ ترکه میگه: شما اونو با چایی شیرین بخور، نظرت عوض میشه

***

غضنفر تصادف میکنه، ملت علاف میریزن دورش و شروع میکنن نظر کارشناسی دادن.

بالاخره بعد یک مدت افسر راهنمایی میاد، منتها اونقدر ملت هرکدوم واسه

خودشون چرت و پرت میگفتن که صدای افسره به جایی نمیرسیده. شاکی میشه،

داد میزنه: ساکت.. ساکت… ایلده دیگه اینجا کسی جز جناب سروان حق گه

خوردن نداره

***

یه روز مدیر مهد کودک به یکی از بچه ها میگه:

تو مامان داری؟ میگه نه!

میگه بابا داری؟ میگه نه!

مرده میگه پس چی داری؟ میگه جیش دارم!!!!

***

قاضی: اگر جواب ندی پدرت را در می آوریم.

متحم:خدا پدرتو بیامورزه! پدر من سالهاست که در زندان است

***

به یارو میگن: سیگار میکشی؟ میگه: نه

میگن: مشروب میخوری؟ میگه: نه

میگن: قماربازی میکنی؟ میگه: نه

میگن: سینما میری؟ میگه: نه

میگن: رفیق بازی میکنی؟ میگه: نه

میگن: پس وقت بیکاری ات رو چه جوری پر میکنی؟ میگه: دروغ میگم

***

یه لره که پولدار بوده بچشو میبره مهدکودک لندن خارجى یادش بدن سال بعد میره سراغ بچه اش نرسیده به مهد کودک بچه هاى لندنى داد زدن: ممتقى بوات اما !

***

لره موقع مرگش بچه هاشو جمع میکنه بهشون یه چوب میده میگه بشکنید میشکنن. بعد یه دسته چوب میده میگه بشکنید میشکنن . بعد یه دسته بیل میده میگه بشکنید میشکنن . بعد ۱۰ تا دسته بیل میده میگه بشکنید میشکنن. مفتول میده میشکنن . تیر اهن ۱۸ میده میشکنن . میگه کره خرا لر بازی در نیارین میخوام نصیحتتون کنم

***

یارو لب دریا همش داد میزد آفرین، ما شالا …. ،ازش میپرسن چه کار میکنی؟ میگه :پسرم ۱ ساعته رفته زیر آب هنوز بر نگشته …عجب نفسی داره

***

یارو می ره بانک می گه: آقا کل موجودی منو بدین همشو می گیره میشماره می گه:درسته بذار سر جاش!!

***

یارو پسرشو می بره آزمایش کنه تا معلوم بشه دیوونه هست یا نه . دکتر به پسره میگه برو با این آبکش آب بیار . یارو می گه:پسرم خسته ست بذار خودم بیارم !!

***

یه اصفهانیه رو به جرم قتل زن و مادر زنش داشتن محاکمه می‌کردن! قاضی بهش می‌گه: شما مظنون به قتل همسرتون توسط ضربات چکش هستید! یهو یکی از افراد بسیار محترم جامعه از پشت دادگاه داد می‌زنه: ای کثافت بی شرف! دوباره قاضی می‌گه: در ضمن شما مظنون به قتل مادر زنتان با ضربات چکش هم هستید! دوباره اون فرد محترم می‌گه: ای آشغال کثیف! قاضیه این دفعه دیگه عصبانی می‌شه و می‌گه: آقای فرد محترم جامعه! می‌دونم که به خاطر این بی رحمی و جنایت چقدر از این آقا بدتون میاد، اما اگه یک بار دیگه از این حرفای رکیک بزنین ناچار می‌شم که از دادگاه اخراجتون کنم! فرد محترم می‌گه: مساله این نیست که ازش بدم میاد، مشکل اینه که من ۱۵ ساله‌ که همسایه‌ی اینام و در طی این ۱۵ سال هر وقت خواستم ازش چکش قرض بگیرم، گفته که ما چکش نداریم

***

بلیط های اصفهان از ۲۰ تومن به ۱۰ تومن کاهش پیدا می کنه، اصفهانیا اعتراض می کن. ازشون می پرسن واسه چی اعتراض کردین می گن چون قبلا که پیاده می رفتیم ۲۰ تومن به نفعمون بود، اما حالا ۱۰ تومن به نفعمونه

***

آقاهه می ره خارج، ازش می پرسن اسمت چیه؟ می گه:

sun god between two water gold shit dear wife

شمس اله میاندوآبی زرگنده زنجانی

***

یه آبادانیه با یه فرانسویه راه می رفتن، فرانسویه می گه: ما ایفل رو ۱ ماهه ساختیم، فلان جا رو ۲ ماهه، خلاصه، هی گفت و گفت تا این که آبادانیه چشمش به برج آزادی افتاد، یهو گفت: ای بابا، این که الان اینجا نبود!!!

***

دکتر از دیوانه پرسید: تو رو برای چی به تیمارستان آوردند؟ دیوانه گفت: بدون هیچ دلیلی، فقط به خاطر اینکه من معتقدم جوراب نخی خیلی بهتر از جوراب نایلون هست. دکتر گفت: این که دلیل نشد، منم معتقدم جوراب نخی بهتر از جوراب نایلون هست. دیوانه گفت: چه جالب! راستی شما جوراب نخی رو با سس سفید می‏خورید یا با سس گوجه فرنگی؟

***

فیله و مورچه هه باهم ازدواج می کنن فیله می میره مورچه هه میگه: بدبخت شدم حالا باید تا آخر عمر براش قبر بکنم

***

یکی یه روباه مرده می بینه به خودش میگه خوب شد مرده وگرنه گولم می زد !

نوشته شده توسط اميد در دوشنبه ۲۱ تير ۱۳۸۹ ساعت 22:31 | لینک ثابت | 4 نظر

عشق

اونيه که تو آسمون دلت بهترين ستاره تو به نام اون مي کني

عشق

اونيه که به خاطره اون تموم قانونهاي روزگارو زيرپا مي ذاري و خاطرات شيرين رو جايگزينش مي کني.

عشق

اونيه که وقتي خيلي ناراحتي يا دلت مي خواد مث ابر بهاري گريه کني اون ميشه سنگ صبورت و آغوشش مي شه پناهگاهت و شونه هاش تکيه گاهي براي اشکهات.

عشق

اونيه که شبها با ياد اون مي خوابي با ياد اون غذا مي خوري ،حتي با ياد اون آهنگ گوش ميدي.

عشق

اونيه که شبها قبل از خواب با روياي با او بودن چشماتو روي هم مي ذاري

عشق

اونيه که شبها موقع خواب دوست داري سر اون کنار سر تو باشه

عشق

اونيه که شبها دستاتو زير بالش يا زير بغلت پنهون مي کني تا کمبود دستاي گرمشو کمتر حس کني.

عشق

اونيه که دوست داري بوي عطر بدنش بشه تک تک نفسهات.

عشق

اونيه که مي خواي اون بشه مهتاب شبها و خورشيد روشن زندگيت.

عشق

اونيه که دلت هميشه بهونه ي اونو مي گيره هر چند مي دوني که گاهي ديدارش ممکن نيست.

عشق

ا ونيه که براش بي تابي مي کني و نا خود آگاه بدنت براش مي لرزه.

عشق

اونيه که هر جا ميري دوست داري اونم همراهت باشه.

عشق

اونيه که هرکجا ميري دوست داري براش سوغاتي بخري حتي اگر نتوني بهش بدي.

عشق

اونيه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داري براي اون بگي.

عشق

اونيه که تو دوست داري اولين کسي که از پيروزي هات با خبر مي شه اون باشه.

عشق

اونيه که هر يادگاري يا دست نوشته اي از اون از دنيا با ارزش ترمي شه برات.

عشق

اونيه که موقع درد وقتي اونو مي بيني دردت فراموشت مي شه.

عشق

اونيه که به خاطر شنيدن صداش حاضري خيلي از زخم زبونها رو تحمل کني.

عشق

اونيه که تو موقع شادي هات دوست داري اونم کنارت بود و سهمي از اين خوشي ها داشت.

عشق

اونيه که به اون اختيار تام ميدي تا وارد حريم خصوصي زندگيت بشه.

عشق

اونيه که موقع دلتنگيهات مث ابر پر بارون آسمون دلت رو تصاحب مي کنه.

عشق

اونيه که براي ديدنش لحظه شماري مي کني.

عشق

اونيه که از دوري اون قلم دست مي گيري و هر چه احساسه رو روي يه تيکه کاغذ مي آري.

و عشق اونيه که هيچ وقت نمي توني فراموشش کني.........

نوشته شده توسط اميد در چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 23:47 | لینک ثابت | 2 نظر

در اینترنت که جست و جو کردم متوجه شدم که اکثر کسانی که در عشق شکست می خورند مدام به دنبال مطالبی در مورد شکست عشقی می گردند.

این افراد تا زمانی که به دنبال مطالبی در مورد این نوع شکست می گردند نمی توانند این زخم سنگین را در خود التیام بخشند.

زمانی می توانند این زخم را فراموش کنند که از این شکست پلی بسازند برای موفقیت های آینده.

یعنی به این شکست به عنوان راه تازه ای برای رسیدن به موفقیت بالاتر نگاه کنند نه اینکه به عنوان اتمام زندگی یا فراموش کردن آینده به آن نگاه کنید.

دلیلی ندارد که شما زندگی خود را خراب کنید یا اینکه به دلیل اینکه کسی به شما "نه" گفته بروید به دنبال انتقام از باقی افراد باشید.

هرگز به این فکر نباشید که با کسی دوست شوید او را دلبسته خود کنید و بعد از او جدا شوید که انتقام گرفتم از جنس مخالفم. با این کار بیشتر از اینکه به جنس مخالف ضربه زده باشید به خودتان ضربه زده اید چون هنوز آن اتفاق را در زندگی شخصی تان فراموش نکردید و هم اکنون نیز با آن درگیرید.

وقتی یک "نه" می شونید احساس نکنید دنیا برایتان تمام شده به این فکر کنید که اکنون ذهنتان باز شده و می توانید بهتر تصمیم بگیرید. اگر تصمیم دارید که از طرف مقابلتان انتقام بگیرید هیچ چیز بهتر از این نیست که شما یک فرد بسیار موفق شوید. که اصلا توصیه نمی کنم که همچین کاری را نیز انجام دهید چون علاوه بر اینکه این نشان می دهد که هنوز نتوانسته اید آن خاطره را فراموش کنید و با آن کنار بیایید بلکه نشان می دهد که شما اصلا عاشق نبودید بلکه هوسی بوده که اگر اینطور باشد باید خدا را شکر کنید که تمام شده و به دنبال عشق واقعی بروید.چون یک عاشق واقعی هرگز نمی تواند بپزیرد که کسی که یک روز عاشقانه دوستش داشته کوچکترین دلهره و نگرانی داشته باشد. حال آنکه به بدترین شکل ممکن شما را آزار داده باشد یا به شما "نه" گفته بوده.

یک چیز دیگر هم باید مد نظر داشته باشید و آن اینکه همیشه بدانید که شما عاشق بودید نه طرف مقابلتان.پس اگر جواب منفی شنیدید شوکه نشوید بلکه باید با این واقعیت کنار بیایید که عشق شما یک طرفه بوده و نه اینکه بگویید پس این همه سال که عاشقش بودم چی؟ شما که تا کنون سوالی نکرده بودید بلکه فقط در فکر خودتان خودتان را گول می زدید که در آینده چه زندگی با او خواهید داشت و چه ها و چه ها خواهید کرد با او. و بی دلیل برای آینده ی خود با او برنامه زیری کرده بودید بی آنکه بدانید آیا طرف مقابلتان به شما کوچیکترین علاقه ای دارد یا خیر.

البته این را هم قبول دارم که به هیچ عنوان ازدواج شما در آینده با دختری دیگر هرگز با عشق نخواهد بود یا با آن شدت نخواهد بود اما این را بدانید که همسر فعلی شما نزدیک ترین و عزیز ترین فرد برای شماست پس با خاطرات شیرین یا تلخ گذشته زندگی خود را خراب نکنید.

بلکه به فکر یک زندگی منطقی با همسر خود باشید.

طی مطالعات شخصی و تجربه هایی از زندگی دیگران دریافته ام که زندگی های این چنینی با آرامش بیشتری همراه هست البته اگر خاطرات گذشته را با آن ادغام نکنیم. و این آرامش به این دلیل است که تمام خاطرات شما در زندگی جدید مربوط به خاطرات شما بعد از ازدواج است و چیزی در گذشته بین شما نبوده که بخواهد باعث فخر فروختن بر دیگری باشدوبلکه شما هر دو مسئول خاطرات مشترک هستید.

امیدوارم همیشه در زندگی موفق باشید و از شکست ها پلی بسازید برای موفقیت.

نوشته شده توسط اميد در پنج شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:32 | لینک ثابت | 2 نظر

سلام دوستان مي خوام یه برنامه براتون معرفي كنم كه اونايي كه فلش مموري يا همون كول ديسك دارن از اون آخر استفاده رو ببرن


خيلي موقع ها هست كه فلش مموري شما بيكار لاي وسايل كامپيوترتون افتاده اگه ميخوايد فلش مموري كمكي در رم كامپيوتر شما بكنه و به عنوان يك رم اكسترنال واسه شما كار بده ميتونييد از اين نرم افزار زير استفاده كنيد
نرم افزار زير كه اسمش و ورژنش eBoostr v2.0.1 build 4418 اين مي باشد به شما كمك ميكنه تا از فلش مموريتون يك رم اكسترنال بسازيد اين برنامه خيلي برنامه مفيدي هستش من كه امروز ازش استفاده كردم واقعا كه كارايي و تاثير خودش رو نشون داد
و اما آموزش نصب برنامه: بعد از نصب برنامه به قسمت سرويس ويندوز بريد(كليك راست روي My Computer منوي منيج رو انتخاب كنيد و سپس از گزينه هاي سمت چپ Services رو انتخاب كنيد) دست راست تو ليست رو گزينه eBoostr Service كليك راست كرده و گزينه Stop را انتخاب كنيد
حال به پوشه كراك كه در برنامه اي كه دانلود كرديد بريد و دو فايل آن پوشه را در محل نصب برنامه بريزيد كه با پيغام اينكه اين فايل ها موجود است رو به رو مي شويد كه جواب مثب دهيد حال به همان ليست Service بريد و روي گزينه eBoostr Service كليك راست و Start رو انتخاب كنيد كامپسوتر را ريسيت كنيد و قتي ويندوز بالا مياد از شما ميپرسه كه شما بايد فلش مموري را به USB بزنيد و Yes را بزنيد در پنجره بعدي نام درايو فلش خود را به آن نشان ميدهيد و Ok ميكنيد كار تمام است پس از چند لحظه يه سوال ديگه از شما ميپرسه كه به آن هم جواب مثبت ميدهيد كار تمام است و فلش مموري شما الان به عنوان يك رم اكسترنال كار ميكند اگر در حال كار به قسمت هاي خالي و پرش نگاه كني ميبيني كه چندان جايي نداره و اين به اين معني كه داره كار ميكنه

نوشته شده توسط اميد در يکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 9:19 | لینک ثابت | 2 نظر

تاریخچه عدد صفر

یکی از معمول ترین سئوالهائی که مطرح می شود این است که: چه کسی صفر را کشف کرد؟ البته برای جواب دادن به این سئوال بدنبال این نیستیم که بگوئیم شخص خاصی صفر را ابداع و دیگران از آن زمان به بعد از آن استفاده می کردند.

اولین نکته شایان ذکر در مورد عدد صفر این است که این عدد دو کاربرد دارد که هر دو بسیار مهم تلقی می شود یکی از کاربردهای عدد صفر این است که به عنوان نشانه ای برای جای خالی در دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) بکار می رود. بنابراین در عددی مانند 2106 عدد صفر استفاده شده تا جایگاه اعداد در جدول مشخص شود که بطور قطع این عدد با عدد 216 کاملاً متفاوت است. دومین کاربرد صفر این است که خودش به عنوان عدد بکار می رود که ما به شکل عدد صفر از آن استفاده می کنیم.

هیچکدام از این کاربردها تاریخچه پیدایش واضحی ندارند. در دوره اولیه تاریخ کاربرد اعداد بیشتر بطور واقعی بوده تا عصر حاضر که اعداد مفهوم انتزاعی دارند. بطور مثال مردم دوران باستان اعداد را برای شمارش تعداد اسبان، ... بکار می برند و در اینگونه مسائل هیچگاه به مسئله ای برخورد نمی کردند که جواب آن صفر یا اعداد منفی باشد.

بابلیها تا مدتها در جدول ارزش مکانی هیچ نمادی را برای جای خالی در جدول بکار نمی بردند. می توان گفت از اولین نمادی که آنها برای نشان دادن جای خالی استفاده کردن گیومه (") بود. مثلاً عدد6"21 نمایش دهنده 2106 بود. البته باید در نظر داشت که از علائم دیگری نیز برای نشان دادن جای خالی استفاده می شد ولیکن هیچگاه این علائم به عنوان آخرین رقم آورده نمی شدندبلکه همیشه بین دو عدد قرار می گیرند بطور مثال عدد "216 را با این نحوه علامت گذاری نداریم. به این ترتیب به این مطلب پی می بریم که کاربرد اولیه عدد صفر برای نشان دادن جای خالی اصلاً به عنوان یک عدد نبوده است.

البته یونانیان هم خود را از اولین کسانی می دانند کهدرجای خالی ,صفر استفاده می کردند اما یونانیان دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) مثل بابلیان نداشتند. اساساً دستاوردهای یونانیان در زمینه ریاضی بر مبنای هندسه بوده و به عبارت دیگر نیازی نبوده است که ریاضی دانان یونانی از اعداد نام ببرند زیر آنها اعداد را بعنوان طول خط مورد استفاده قرار می دادند.

البتهبعضى ازریاضی دانان یونانی ثبت اطلاعات نجومی را بر عهده داشتند. در این قسمت به اولین کاربرد علامتی اشاره می کنیم که امروزه آن را به این دلیل که ستاره شناسان یونانی برای اولین بار علامت 0 را برای آن اتخاذ کردند، عدد صفر می نامیم. تعداد معدودی از ستاره شناسان این علامت را بکار بردند و قبل از اینکه سرانجام عدد صفر جای خود را بدست آورد، دیگر مورد استفاده قرار نگرفت و سپس در ریاضیات هند ظاهر شد.

هندیان کسانی بودند که پیشرفت چشمگیری در اعداد و جدول ارزش مکانی اعداد ایجاد کردند هندیان نیز از صفر برای نشان دادن جای خالی در جدول استفاده می کردند.

اکنون اولین حضور صفر را به عنوان یک عدد مورد بررسی قرار می دهیم اولین نکته ای که می توان به آن اشاره کرد این است که صفر به هیچ وجه نشان دهنده یک عدد بطور معمول نمی باشد. از زمانهای پیش اعداد به مجموعه ای از اشیاء نسبت داده می شدند و در حقیقت با گذشت زمان مفهوم صفر و اعداد منفی که از ویژگیهای مجموعه اشیاء نتیجه نمی شدند، ممکن شد. هنگامیکه فردی تلاش می کند تا صفر و اعداد منفی را بعنوان عدد در نظر بگیرید با این مشکل مواجه می شود که این عدد چگونه در عملیات محاسباتی جمع، تفریق، ضرب و تقسیم عمل می کند. ریاضی دانان هندی سعی بر آن داشتند تا به این سئوالها پاسخ دهندو در این زمینه نیز تا حدودى موفق بوده اند .

این نکته نیز قابل ذکر است که تمدن مایاها که در آمریکای مرکزی زندگی می کردند نیز از دستگاه اعداد استفاده می کردند و برای نشان دادن جای خالی صفر را بکار می برند.

بعدها نظریات ریاضی دانان هندی علاوه بر غرب، به ریاضی دانان اسلامی و عربی نیز انتقال یافت. فیبوناچی، مهمترین رابط بین دستگاه اعداد هندی و عربی و ریاضیات اروپا می باشد.

نوشته شده توسط اميد در چهارشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 13:4 | لینک ثابت | 3 نظر
12